خستگی گوشها در سرخس روس ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* یک روز باید با این حسم کنار بیام ... این حس «علیالسویه» بودن ... اینکه حتی وقتی دارم از چیزی هیجانانگیز حرف میزنم طرفم مقابلم یا دارد پشت خط پیامهایش را چک میکند یا با موبایلش ور میرود ... *
پریدن روی اسبی که تا خورشید میرود ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* من دلم میخواهد قلبم شکافته شود ... فروبریزد بر زمین ... * دلباختهی دستنیافتنیها میشوم ... شبیه دلباختگی ماهی به سنجاقک ...* من همیشه خیالاتم را در لحظهای نگاه میدارم؛ لحظهی فروریختن آب از
بیتفاوتی عروسکهای غولپیکر ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* دست خودم نیست ... سویهی ترسخورده و ضعیف آدمها را بیشتر دوست دارم. تو بخوان صورت عنقشان را. در قالب عروسکهای غولپیکر که میروند از چشمم میافتند ...* روح آسیبپذیرت را به من بده. شبیه نخ میپی
مرد ساده ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* مردی که سیگار به دست در تاریکی یک خیابان به سمتات میآید ... مردی که دوست میداری ...* همینقدر ساده ...
کنجکاوی ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* نسبت به من کنجکاو نباشید ... من کودکصفتم و فریبکار ... همین.
غرق شدن در کهکشانی اشتباهی ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* تمایل به غرق شدن در من شبیه به دنیا آمدن با غریزهای اشتباهیست ... * تنها چیزی که مرا شیفتهی زندگی در زمین میکند این است که میدانم وجودم ذرهایست که در کهکشان غرق شدهاست ... نفس میکشم ولی تو
گوزن بددهان ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* بالاخره مجبور شدم به استاد فرانسهام ایمیل بزنم و ضعف و ناتوانیام که از کودکی آزارم میداده و همیشه از همه پنهانش کردهام رو بگم ... و از گفتنش مضطربم ... * به این امید زندهام که یک روز پوست تنم با پوست گوزن عوض شود ...* کاش به جای دندان میخک داشتم و بابونه ... شاید اینقدر بددهان نمیشدم ...
روح پرنده ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* تو گویی وقتی به دنیا آمدم، روح پرندهای مرده حلول کرد در قلب کوچکم ...* اندوهگینم و اندوهم در سکوت شبیه پردهای شدهاست که در دلم تکان نمیخورد ...* و روزی خواهم مرد و هیچ قفسهی سینهام را زندگی نکردهام ...
لزوم دزدیدن نگاه از کسی که نادیدهات میگیرد ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* و او هیچگاه نخواهد فهمید معنای ظرف خالیای که هر بار روبرویش گرفتهام ...* امروز رفتهبودم به هوای خرید پیادهروی ... در خیابان یکی از همکلاسیهای قدیمیام رو دیدم ... و با بیشعوری تمام تلاشش با ل
پرترهای سیاه و سفید از احساسات کوچک ...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 12:40
* همیشه دوست داشتم قاب عکسی بودم از پرترهی سیاه و سفیدی زنی با شاخه گلی کوچک در دستانش ... زنی که مرده بود و تصویرش در جوانی همانطور باشکوه در حافظهی دیگران مانده بود ...* گاهی خیال میکنم اطلاعاتی که از خودم به دیگران میدهم، بیهودهترین کارم است در جهان ...* از تقلایم برای دریافت احساسات کوچکی که برا...
هزار درخت و سایهی اشیا ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* همه چیز به شکل رعبآوری در حال تغییر است ... حتی شمایل کسی که دوست میدارم ... * سایهی اشیا حجم اتاق را فراگرفتهاند ... * اندوهگین نیستم ... فقط ترسیدهام ... و وقتی میترسم باید نوازش شوم ... و وقتی نمیشوم، بیشتر میترسم ...* امروز برای دوستی نوشتم: من اگر فقط میتوانستم یک هزارم حس زندگی درونم را زندگ...
گوزنها عصبانی نیستند ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* کمتر مینویسم ... عصبانیام ... اگر بنویسیم کلماتم عصبانی میشوند ...* ورژن عصبانی خودم را دوست ندارم ...* بسیار بددهان، گالهدهان و دهاندریده شدهام ... چند وقت پیش دل رفیق عزیزی را احمقانه شکستم ... یادم میافتد از خودم عصبانی میشوم ... * من ورژن معصومانهی خودم را بسیار دوست میدارم ... تنها یک نفر در ...
چگونه از سگ در برابر اشکال مخوف محافظت کنیم ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* این حجم مخوف و ناشناخته که پشت سرم راه افتادهاست و همه جا با من میآید ... چیزی شبیه ترس ... چیزی شبیه بلعیده شدن در دهانی که نمیشناسیاش ...* به خاطر بددهنی دارم تنبیه میشوم و تقریبا کسی با من حرف نمیزند و به طور کامل بایکوت شدهام ... * سگ ولگرد همیشه گاز میگیرد ... حتی وقتی بهاش غذا هم بدهی برایت ...
دست ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
دستانت را که نه ... اصلن همان آفتاب نیمبند زمستان که میافتد رویشان را به من بده ...
روابط آدمها در عصر سنگی ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* این اواخر تا میآیم گلایه کنم، حرفم را میخورم و به خودم میگویم: آه! زبان به دهان بگیر ... او فقط یک تکه سنگ است ... * در این چند وقت اخیر، دارم دو نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیام را به آرزوهایشان میرسانم ... * سیگارم را بین انگشتانم میگذارم و آتش میزنم و لذتشان از دور شدن را تماشا میکنم ...* این سن...
تعبیر خواب رودخانه در شب تولد ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* شبیه سنگی آسمانی که حیات را خیال میکند ... سنگی آسمانی که تمنایش زمین است و زمین ... * امروز تولدم بود ...* زندگی برای من یعنی امیالم، خیالاتم، جنونم، ترسهایم ... ذرات نوری که فقط تجسمشان میکنم ... * دراز کشیدهام کف رودخانه و ترسهایم شبیه آب مرا فراگرفتهاند و از من عبور میکنند ...
فیل و سرخس ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* احساسات عجیبی را دارم تجربه میکنم ... شبیه شبپرهای که فیل شده است ... انسانی که سرخس شدهاست ... آه! چطور بگویم ...* باید اینقدر بنویسم، اینقدر با کلمات جمله بسازم تا تبدیل شوم ... تا به چیزی بیرون از خودم؛ بیرون از سرم رخنه کنم ... * رستاخیز با کلمات ... همان را میخواهم ...
تاثیر نور پاییز در باروری درختان اندوهگین ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* روی یک برگ از دفترهای ترم پیشام نوشته بودم: «من درختی هستم که روی شاخهها، اندوه میزایم».* دلم برای کلاس فلسفهی پارسال تنگ شده ... نور پاییزی درمیآمیخت با نوای پیانو و کلارینت و از درزهای پنجره فرومیریخت به کلاس ... یک حال مالیخولیایی ناب ...* دلم میخواهد در یک تصویر اندوهناک دلخواه، کسی را ببوسم ....
در گلوگاه پرنده ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* آدمی هزار لایه است ... معجون درهمیست از شناختهها و ناشناختهها ... زیستهها و نزیستهها ...* من این زن غمگین را دوست میدارم ... قلب طلاییاش را دوست میدارم ... این زنی که در تمام شبهای تنهاییام برایم از دریاها و درختان آواز میخواند را دوست میدارم ... من مرواریدهای اندوه را به گردن این زن دوست میدارم ....
عقربها نمیمیرند ...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:58
* اینها را کسی نمیداند اما من ذاتا انسان متفرعنی هستم ... زبان گزندهای دارم ... از وقتی خودم را شناختم با ذاتم مبارزه کردهام ... شبیه یک عقرب که با نیشاش نبرد میکند و هر چه هست را در شکم خودش میریزد ... * اما این روزها برای اینکه نمیرم نیش میزنم ...* معصومیتم را کسی دوست نداشت ... دستها و صدای نرمم ...