برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* مردی که سیگار به دست در تاریکی یک خیابان به سمتات میآید ... مردی که دوست میداری ...
* همینقدر ساده ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* نسبت به من کنجکاو نباشید ... من کودکصفتم و فریبکار ... همین.
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* بالاخره مجبور شدم به استاد فرانسهام ایمیل بزنم و ضعف و ناتوانیام که از کودکی آزارم میداده و همیشه از همه پنهانش کردهام رو بگم ... و از گفتنش مضطربم ...
* به این امید زندهام که یک روز پوست تنم با پوست گوزن عوض شود ...
* کاش به جای دندان میخک داشتم و بابونه ... شاید اینقدر بددهان نمیشدم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* تو گویی وقتی به دنیا آمدم، روح پرندهای مرده حلول کرد در قلب کوچکم ...
* اندوهگینم و اندوهم در سکوت شبیه پردهای شدهاست که در دلم تکان نمیخورد ...
* و روزی خواهم مرد و هیچ قفسهی سینهام را زندگی نکردهام ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* همیشه دوست داشتم قاب عکسی بودم از پرترهی سیاه و سفیدی زنی با شاخه گلی کوچک در دستانش ... زنی که مرده بود و تصویرش در جوانی همانطور باشکوه در حافظهی دیگران مانده بود ...
* گاهی خیال میکنم اطلاعاتی که از خودم به دیگران میدهم، بیهودهترین کارم است در جهان ...
* از تقلایم برای دریافت احساسات کوچکی که برای دیگران چشمبرهم زدن است و برای من جانکندن، خستهام ... و آنقدر ناامیدم که دوست دارم قلبم را فراموش کنم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* همه چیز به شکل رعبآوری در حال تغییر است ... حتی شمایل کسی که دوست میدارم ...
* سایهی اشیا حجم اتاق را فراگرفتهاند ...
* اندوهگین نیستم ... فقط ترسیدهام ... و وقتی میترسم باید نوازش شوم ... و وقتی نمیشوم، بیشتر میترسم ...
* امروز برای دوستی نوشتم: من اگر فقط میتوانستم یک هزارم حس زندگی درونم را زندگی کنم، صد سال عمر میکردم ...
* این پوست را اگر بشکافم هزار پرنده را دانه میدهم ... برای هزار درخت آب میشوم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* کمتر مینویسم ... عصبانیام ... اگر بنویسیم کلماتم عصبانی میشوند ...
* ورژن عصبانی خودم را دوست ندارم ...
* بسیار بددهان، گالهدهان و دهاندریده شدهام ... چند وقت پیش دل رفیق عزیزی را احمقانه شکستم ... یادم میافتد از خودم عصبانی میشوم ...
* من ورژن معصومانهی خودم را بسیار دوست میدارم ... تنها یک نفر در زندگیام، آن هم در مدت خیلی کوتاه، این نسخه از مرا گذرا دید ...
* مرا برگردانید به قرنها پیش ... مرا بازگردانید به گلهی گوزنها ... کف رودخانهها ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* این حجم مخوف و ناشناخته که پشت سرم راه افتادهاست و همه جا با من میآید ... چیزی شبیه ترس ... چیزی شبیه بلعیده شدن در دهانی که نمیشناسیاش ...
* به خاطر بددهنی دارم تنبیه میشوم و تقریبا کسی با من حرف نمیزند و به طور کامل بایکوت شدهام ...
* سگ ولگرد همیشه گاز میگیرد ... حتی وقتی بهاش غذا هم بدهی برایت دم تکان نمیدهد و پاهایت را نمیلیسد ... فقط گاز میگیرد ... خودم را میگویم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
دستانت را که نه ... اصلن همان آفتاب نیمبند زمستان که میافتد رویشان را به من بده ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* این اواخر تا میآیم گلایه کنم، حرفم را میخورم و به خودم میگویم: آه! زبان به دهان بگیر ... او فقط یک تکه سنگ است ...
* در این چند وقت اخیر، دارم دو نفر از نزدیکترین آدمهای زندگیام را به آرزوهایشان میرسانم ...
* سیگارم را بین انگشتانم میگذارم و آتش میزنم و لذتشان از دور شدن را تماشا میکنم ...
* این سنگوارههایی که گهگاه میگذارمشان اینجا را مدتها پیش نوشته بودم ...
* سنگها میتوانند بخوانند؟ بعید میدانم ... سنگها فقط میشکنند ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی