پلکهای معشوق در پاییز ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* من باید با این دستها گل میکاشتم ... باید برای پلکهای غمگین معشوقم شعر میگفتم ... نه اینطور ... نه اینطور که فقط با انگشتانم به زندگی اشاره کنم ... * آه! کاش زندگی بوتهای بود که در پاییز گلی عجیب میداد ...
چشمان به مثابه ساقهای نحیف ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* و چشمانم، برکهای که روزی در تلألواش، آفتاب میدرخشید ...* و چشمانم را که در دل آن دیو گم شدهاست روزی پس میگیرم و میبخشمش به دخترک غمگینی که با آن تمام پیکر معشوقش را شعر ببیند ...* من اندوهگینم و هیچگاه نمیدانم این امید، این ساقهی نحیف چطور در من زنده میماند ... بیآب ... بینور و هوا ... چطور ...
مروارید درمانی در قرن هفتم هجری ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* قرنها پیش بود طبیبی میآمد بر بالینم و میگفت: نگذار قلب کوچکت اینقدر تند بزند ... * من هم میگفتم: برش دار ببر ... بسپرش به ظریفدستی که با دقت بشکافدش و آن مرواریدهای براق را بیرون بکشد و به رشته درآورد ...* مرواریدهای قلبم که هرگاه به کسی بخشیدمش، یا تفاش کرد یا انداختنش جایی بی اهمیت ...* او پسزنن...
قی و لرز در تابستان ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* بدنم دو روز است زیر آفتاب تابستان هم میلرزد ... * آدمها (که خودم هم شاملشان میشوم) همیشه با یک سری کلیشهها واکنش نشان میدهند ... فرقی ندارد قبل از پیشآمدی چهقدر برایش تعریف کرده بودی از اوضا
حفرهای پر از گوش ماهی ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* چند روز است بدنم شدهاست کوه درد ... شبها که خودم را میاندازم در رختخواب، به هر طرف که میچرخم تنم از درد تیر میکشد ... همه چیز در روز از دستانم میافتند ...* یحتمل خوب میشوم ... مثل همیشه که ن
فرار از شرم به جنگل ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* سرتاسر احساس بلاهتم ...* فقط دلم میخواهد روی پارچههای گلدوزی شده و رنگی بخوابم و خواب جنگل ببینم ... همین ...
درمان حناق با روش گلدرمانی ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* این شمشیرها را که از قلبم بیرون بیاورم، جای حفرههایش، گلهای بابونه خواهم کاشت ... * حالم خوش نیست و رفیقم هم بیمارستان خوابیده است و نمیتوانم برایش حرف بزنم و باید حداقل پنج روز حُنّاق بگیرم ...* باید بروم گل بدوزم ... اینقدر گل بدوزم تا خودم کلاله دربیاورم ...
عروسک بیقلب دور از کندو ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* من آدمِ شرّه کردنم ... فورانِ کلماتِ خام و غریزی ...* طغیان نکردنم یعنی خودویرانگری ... * باید همه چیز را در کاملترین و تندترین شکل ممکن بیان کنم تا زنده بمانم ... و گرنه میشوم یک تکه چوب، میخی به دیوار ... کرهی ماسیده بر کارد ... * زندگی یعنی همین ... دست فروبردن در کندو و چنگ زدن در موم عسل ... ...
آتش در سبد سیبها ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* اندوه شبیه کندهی درختان روی قلبم سنگینی میکند ... * آتش بیافتد در این هیزمهای خشکی که در قلبم تلنبار کردهام؛ تهسیگاری بیاندازی در این احساسات روی هم افتاده، دستها و قلبت داغ خواهد افتاد ...* شبیه سیب سرخی که روی شاخهها برق میزند و در نهایت پرت میشود در سبدی کنار بقیهی سیبهای لکدار و زده ... خودم ر...
وراجیهای بیادبانه ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:54
* دلم میخواهد طوری احساساتی بشوم که بعدش فقط بگویم : آه! غیر قابل توصیف بود ...* من رفیقی دارم که بهم اجازه میدهد زیاد حرف بزنم و وسط حرفهاش بپرم ... حالا این عادت رویم مانده و حرف همه را قطع میکن
جیرجیرک...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* سرم درد می کنه و به جای خوابیدن دارم به جیرجیرک هایی فکر می کنم که وقتی بارون تموم میشه شروع می کنند به جیرجیر...
فقدان...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* با "فقدان" در میآویزم. کورمال کورمال دست به تاریکی میسایم و چیزی که در شوق رسیدن مییابم، جای خالیست. همین فقدان که شبیه سیاهچاله جهانم رو فرو میخورد و حفرههای درونم که بزرگ و بزرگتر میشوند...
امیال سرگردان...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* نشستم روی صندلی همیشگیم و دارم به امیال سرگردانم فکر میکنم ... * کاش سیبی... اناری ...چیزی بودم ... حداقل میدونستم مال یه درختیام ... * کاش آواز خوندن بلد بودم ... حداقل دلم که میگرفت میزدم زیر آواز ... نه این که مثل الان زبونم رو بچسبونم به سق دهنم و سعی کنم کلمات پرنده رو بگیرم و بریزم توی جملات...
دستهای ناتوان...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* فقط منتظرم این لعنتی شروع بشه... چون ادامه دادن این راه یا دیوانگیه یا چیزی که همیشه ازش میترسم ... * دارم با دو تا دستای لاجونم خودمو میکشم بیرون...* من همیشه بیرون دایره نشسته ام ... * امروز یک هو یادش افتادم ... چقدر دلم میخواست یک بار دیگه با پوست طلاییش و دو تا چشم براقش نگاهم کنه ...
قانون طبیعت...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* در واقع چیزی که باعث میشه چیزخل به نظر برسم اینه که من میدونم که آدم بی اهمیتی هستم در دنیای بی اهمیت ...* یک روز هم به قانون طبیعت میمیرم و همه خیال میکنند زنده ام ...
جفنگیات...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* خب امروز این قدر کار داشتم که زمان برای خوردن خودم نداشتم ... در عوض خستگی داره منو میخوره... * نه فلاکت ... نه بیخانمانی... نه فقر...هیچ کدومش نمیتونه منو از پا دربیاره... ولی اتفاقات پیش پا افتاده و کم اهمیت... کلمههای اشتباهی میتونه قلبم رو خالی کنه... جوری که هیچ وقت نتونم آدم قبل بشم ... * اص...
مسواک زدن خرگوش ماده...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
*دلم میخواد فقط یه روز...فقط یه روز توی حال خودم باشم... نمیشه ... و این نشدن داره منهدمم می کنه... حس میکنم حتی اجزای صورتم داره می ریزه از این امکان ناپذیری...*دیشب با جدیت مسواک زدم و بعدش رفتم در یخچال رو باز کردم و با جدیت بیشتر نشستم توی تاریکی هلو خوردم ... همین قدر بی ربطه روزهام...*میگه خرگ...
ولشدگی در حواس جمع ...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* نمیدونم این که میگم دیگران دربرابر من مطلقن آزادن از ضعفمه یا قدرتم... * این که هیچ وقت در حواسِ جمعِ کسی نبودم ...* در هر حال آدما وقتی وِلاند قشنگترند ...* اینا رو ولش کن ...تازه کشف کردم چرا پاهام همیشه کبود میشه ... کالسکه رو زورم نمیرسه از بلندی رد کنم با روی پاهام بلند میکنم ... در نتیجه کبو...
نیمکره...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* میتونم سالها از چیزی حرف نزنم ... ولی زبون که باز کنم یکی باید سیمچین برداره سیمامو قطع کنه...* شبیه کره زمین به دونیکرهی نامساوی تقسیم شدم ...* کاش میشد به صدا دست کشید ...
زاییدن خود در شب...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:31
* من یه شب داشتم میمردم... از اون شب به بعد خودم رو توی تونلی بی زمان میبینم... اصلن تبدیل شدم به آدم دیگه ای ... خوب یا بد؟ نمی دونم ... دریافتن کیفیت طبیعت فراتر از ارزشهای انسانیه... * شبیه تابیدن خورشید میمونه ... فرقی نداره روی جنازه میتابه یا بر سر دو عشق قدیمی در حال بوسیدن ... * فقط این رو م...